خوشا آندل که از غم بهرهور بی بر آندل وای کز غم بیخبر بی
ته که هرگز نسوته دیلت از غم کجا از سوته دیلانت خبر بی
نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386 ساعت 9:30 بعد از ظهر | لینک ثابت |
غمم غم بی و همراز دلم غم غمم همصحبت و همراز و همدم
غمت مهله که مو تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم
غمت مهله که مو تنها نشینم مریزا بارک الله مرحبا غم
بابا طاهر
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 8:1 بعد از ظهر | لینک ثابت |
خوشا آنانکه الله یارشان بی بحمد و قل هو الله کارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
خوشا آنانکه دایم در نمازند بهشت جاودان بازارشان بی
باباطاهر
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 7:56 بعد از ظهر | لینک ثابت |
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
گوهری کز صدف کون و مکان بیرون است طلب از گمشدگان لب دریا میکرد
مشکل خویش بر پیر مغان بردم دوش کو به تایید نظر حل معما میکرد
دیدمش خرم و خندان قدح باده به دست و اندر آن آینه صد گونه تماشا میکرد
گفتم این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آن روز که این گنبد مینا میکرد
بی دلی در همه احوال خدا با او بود او نمیدیدش و از دور خدا را میکرد
این همه شعبده خویش که میکرد این جا سامری پیش عصا و ید بیضا میکرد
گفت آن یار کز او گشت سر دار بلند جرمش این بود که اسرار هویدا میکرد
فیض روح القدس ار باز مدد فرماید دیگران هم بکنند آن چه مسیحا میکرد
گفتمش سلسله زلف بتان از پی چیست گفت حافظ گلهای از دل شیدا میکرد
حافظ
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 7:46 بعد از ظهر | لینک ثابت |
خانهای نو ساخت روزی نو مرید پیر آمد خانهی او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز تا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلال دید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتاب همچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طرب چون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن میشود ل درون خواب روزن میشود
آنک بیدارست و بیند خواب خوش عارفست او خاک او در دیدهکش
پیش او بنشست و میپرسید یافتش درویش و هم صاحبعیال
گفت عزم تو کجا ای بایزید رخت غربت را کجا خواهی کشید
گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد ره
گفت دارم از درم نقره دویست نک ببسته سخت بر گوشهی ردیست
گفت طوفی کن بگردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی
حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است
کعبه هرچندی که خانهی بر اوست خلقت من نیز خانهی سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت واندرین خانه بجز آن حی نرفت
گفت شیخ آن نو مرید خویش را امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز تا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسی تا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلال دید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتاب همچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طرب چون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن میشود ل درون خواب روزن میشود
آنک بیدارست و بیند خواب خوش عارفست او خاک او در دیدهکش
پیش او بنشست و میپرسید یافتش درویش و هم صاحبعیال
گفت عزم تو کجا ای بایزید رخت غربت را کجا خواهی کشید
گفت قصد کعبه دارم از پگه گفت هین با خود چه داری زاد ره
گفت دارم از درم نقره دویست نک ببسته سخت بر گوشهی ردیست
گفت طوفی کن بگردم هفت بار وین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پیش من نه ای جواد دان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتی صاف گشتی بر صفا بشتافتی
حق آن حقی که جانت دیده است که مرا بر بیت خود بگزیده است
کعبه هرچندی که خانهی بر اوست خلقت من نیز خانهی سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت واندرین خانه بجز آن حی نرفت
مولانا
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 ساعت 6:33 بعد از ظهر | لینک ثابت |
مثل
آن غريبی خانه می جست از شتاب دوستی بردش سوی خانه خراب
گفت او اين را اگر سقفی بدی پهلوی من مر ترا مسکن شدی
هـم عـيال تـو بياسودی اگـر در مـيانه داشتی حجره دگر
گفت آری پهلوی ياران خوش است ليک ای جان در اگر نتوان نشست
مولانا
نوشته شده توسط وحید در پنجشنبه هفدهم آبان 1386 ساعت 8:40 بعد از ظهر | لینک ثابت |
نی نامه
بشنو از نی چون حكايت می كند از جدايی ها شكايت می كند
كز نيسـتان تا مرا ببريده اند در نفيرم مرد و زن ناليده اند
مولانا
نوشته شده توسط وحید در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 11:3 قبل از ظهر | لینک ثابت |


